جویبار لحظه ها جاریست
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم....

زندگی بازیست
زندگی بازیست
ما خود صحنه می سازیم
تا بازیگر بازیچه های دیگران باشیم
ای وای ز این درد روان فرسای
من بازیگر بازیچه های دیگران بودم
گر چه می دانستم این افسانه را از پیش
زندگی بازیست
زندگی بازیست....

***********************************************************
زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند
شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند
ابر بی باران اندوهم
خار خشک سینه کوهم
سالها رفته است کز هر آرزو خالیست آغوشم
نغمه پرداز جمال وعشق بودم – آه-
حالیا خاموش خاموشم
یاد از خاطر فراموشم
ناله من می تراود از در و دیوار
آسمان، اما سرا پا گوش وخاموش است!
همزبانی نیست تا گویم به زاری- ای دریغ-
دیگرم مستی نمی بخشد شراب
جام من خالی شدست از شعر ناب
ساز من : فریادهای بی جواب!
همچنان در ظلمت شب های بی مهتاب،
همچنان پژمرده در پهنای این مرداب،
همچنان لبریز از اندوه می پرسم: جام اگر بشکست؟
ساز اگر بشکست؟
شعر اگر دیگر به دل ننشست؟
بر گرفته از وبلاگ خواهرم